تبليغاتX
...





















...

تو مترو صادقیه یه آشنا دیدم

مجید بود، از بچه های مدرسه

شروع کرد پرسیدن از اوضاع، منم گیچ کله پاچه

هر چی می گفت شانه خالی میکردم

-    معلم اجتماعی اول راهنمایی رو یادته؟ سجودی رو میگم

ای همچین، یه شبح

همش می خواست نوستالژی کودکی رو برام زنده کنه

-    کتابهای دبستان رو دیدی؟ همه رو بهم ریختن

-    گفتم توفیر نکرده

مهم سواده که یا می گیرن

از بوی گوجه های قدیمی می گفت

گفتم اونم هنوز همین بو رو داره

از دیزی سنگی

از معلم ریاضی

از بچه های کلاس

از خونه

از دانشگاه

از اتوبوس

از تربیت

 

دلم به حالش سوخت

اصلا" باهاش همراهی نکردم

روبروش دراز کشیدم، چرتمو می زدم

آخر سر گفت عروسی دادشمه، نیمچه دعوتی کرد، سریع ازش شماره تلفن گرفتم که نزنه زیر قولش، 8 مهر دعوتیم

کار به اینجا رسید هر چی گفت باهاش همنوا شدم

کلی بهش حال دادم

 

 

هنوز گیج کله پاچه ام

زوزه های عارفانه

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت23:43توسط مهدی | |

شب قدر در آستان عبدالعظيم حسني

دیگه زنگ نزن،

نمی خوام صداتو بشنوم

خودشم میدونه اگه صداتو بشنوه،

دلش نرم میشه بر میگرده

اولین چیزی که ازت میگیره اشکه

، تو اشک بریزی و اون نگاه کنه؟


هر نعمتی رو دریغ می کنی، اشک رو نگه دار

مگه میشه جلوت به پهنای صورت اشک بریزم و تو نبخشی؟

بزرگترین عذاب زندگی نبودنته،

بودن و نفهمیدنته

نکنه وقتی همه پرده ها کنار رفت بازم دریغ کنی،

اونوقته که عذاب می کشم

با همه سرگرمی هام می فهمم تو کمی،

اگه یه روز تمام این بازیچه ها کنار بره و تو نباشی، چه کنم؟

باور نمی کردم اجازه بدی برگردم،

خودتم میدونی تمام آرزوهام، لحظه ای بودنت رو نمی ارزه

همین که برگشتم، کامروا شدم

همین که گفتم العفو، رسیدم

باقی بهانه است

توقع نداری که وصلت رو آرزو کنم؟

مگه فراغ تو رو فهمیدم؟

 

غلط رفتم،

نه چون نمی دونستم،

چون نمی تونستم


اگه بودنم رسواییه، تمومش کن

تا همینجاشم چوب خطمون پره

خجالت می کشم،

اگه بر می گردم نه از جسارتم، از کرامتته

اگه تو نگفته بودی، روم نمی شد

من کجا و در خونه ی تو کجا

اگه تو نخونده بودی، امشبم مثل شبای دیگه

خودت پیغام فرستادی صدا ت کنم

بزرگترین لذتت اینه که برگردم

صدات بزنم


نساختی که نشکنه

ساختی که شکست، شرمنده شه

جوانه های عرق رو ببین شکوفه کرده

از شرم توست، به اندازه فههم

نه به اندازه حقت


از فردا همون بساطه،

شاکی نشو

بضاعتم همینه

مگه تو نخوای

تو بخوای جور دیگه باشه


هر کاری میکنی، اشک رو نگیر

همین یکی کافیه

باقی بهانه است


+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت10:51توسط مهدی | |

 ديدار صميمي جمعي از شعراء و فرهيختگان با مقام معظم رهبري

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت11:33توسط مهدی | |

امشب بوی قدر رو استشمام کردم

خدایا به تقدیر تمام این سالها

سرشتگی و حیرانی نصیب بفرمای

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت22:19توسط مهدی | |

بدي مستقل شدن اينه كه

يه وقتايي مشكلي برات پيش مياد كه نمي توني به خانواده بگي

بايد بري با رفق درد دل كني

بعضي وقتا نمي توني بري با كسي درد دل كني

بايد به خودت بگي

سالهاست از خودم فرار مي كنم

با خودم حرف نمي زنم

به خودم فكر نمي كنم

 

ولي يه وقتايي ناچار مي شم با خودم چشم تو چشم شم

بدون رو در بايستي

بايد حرفي رو كه دو تامو ن مي دونيم بهم بگيم

 

 

امشب دادشام افطاري دعوت بودن

من و مامان  و بابا

 

فيلم گذاشتم

رفتم تو بغل بابام

حس كردم بعد از مدت ها منو گير آورده

از نوازشش مي شد فهميد

منم بعد از مدتها اونو گير آورده بودم

 

 

چند سال بدون هيچ خصومتي

فقط سلامي رد و بدل مي شد

 

بعضي وقتا دريغ از نگاه

 

 

بچه بزرگ يه خاطره ديگه ست

خدا وقتي مي خواد فرعون و مصر رو به خاطر گروكشي بني اسرائيل مجازات كنه

آخرين بلايي كه قبل از غرق شدن سرشون مياره

كشتن نخست زاده هاشونه

 

حس كردم خونمون به بيست و چند سال قبل برگشته

از نوازشاي پدرم و سكوت معنا دار مادر مي شد فهميد

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت14:19توسط مهدی | |

روزای خوبی نیست، دیروز با دو نفر از رفقا روبوسی کردیم، سینه به سینه

دارن میرن، کانادا، آمریکا، وسط شهریور اصلا" وقت خوبی نیست، از کسایی که چند ساله باهاشونی باید دل بکنی،

در پناه حضرت صاحب


دادش کوچولوم استخاره با تسبیحو یاد گرفته، با اذکار و اوراد و کشک و پیاز داغ

داشت خیلی جدی استخاره میکرد،

گفتن چه؟

گفت دارم استخاره می کنم که بزنم لت و پارت کنم!!!!

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت7:59توسط مهدی | |

Photo

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت9:16توسط مهدی | |

مراسم تشييع پيكر سيد عبدالعزيز حكيم در قم

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت8:41توسط مهدی | |

http://subbooks.com/blog/wp-content/uploads/2008/08/pevear_karenina.jpg

آنای من مرد، خودشو زیر چرخ های قطار انداخت،

هیچ وقت نتونستم درکش کنم،

زنی که به شوهرش خیانت کرد و دنبال هوسبازی رفت، تولستوی آنقدر مردانه او را توصیف می کند که به او حق می دهی، به عوض شوهرش کارنین را مردی خودخواه، بی احساس و عبوس توصیف می کند،

یاد خدا می افتی: لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا"

چقدر مسخره است این آیین ارتدوکس، طلاق را در صورتی جایز می داند که شوهرش بگوید او زنا کرده و بر آن بایستد

تمام گیر کار از اینجا شروع می شود

توصیف های تولستوی بی نظیر است، سالن رقص، احتضار، زایمان  و چند صحنه دیگر

آنقدر این طلاق نکبت بار طول کشید که آنای من خودش رو زیر چرخای قطار انداخت، همونجایی که با ورونسکی آشنا شده

80 صفحه ای از کتاب مونده، ولی آنا زنده نیست، دیگه شوقی نمونده

رفیق تمام تنهایی های این چند وقته بود، قوت کتاب در هیچ رمان ایرانی پیدا نیست، خیلی از جاهای، شخصیت ها و رفتار اون ها خلق جدیدی نیست، پرده های ذهنی تولستوی است و حوادث و افرادی که ارتباطی با وی دارند

آنا را یک بار در واقعیت دیده ام، البته وقیح تر از آنا بود ولی به آرزوش رسید، شاید چون طلاق مسلمونا راحت تره

مهم ترین نکته این کتاب در نگاه تاریخی سبک زندگی اشراف روسیه در قرن نوزدهم است، به واقع موزه ی مردم شناسی

حتما" بخونید، جذاب و آرامش بخشه


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت8:37توسط مهدی | |