تبليغاتX
...





















...

مسابقات سنگين وزن بوكس در برلين

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت20:29توسط مهدی | |

تعارض زياد است. كم كم از بهت زدگي در مي آي و واقعيت ها رو قشنگ مي بيني

سلف صالح را معيار مي دانند و هر كاري كه آنها نكرده اند را غير مجاز

اما پدر اين منطقه تاريخي را درآورده اند. قريب 300مكان تاريخي را تخريب كرده اند. كاملا"‌مدرن

زنان شهر و زنان العربيه

به انواع زبانها قرآن در مسجد النبي بود. رايج قرآن سعودي است اما در قفسه هايي از اين ترجمه دارها هم بود.

ظهر لباس عربي پوشيدم اونم بي شلوار، چه حالي مي ده. از جمله فوايد بي شمارش كلفت شدن ساق پاست. گوشتالو مي شه

آل عمران را تا130 رفتم.

تو رستوران باقري رو ديدم. گفت پيامك تبريك روز خبرنگارت تا حالا 27بار برام اومده. گفت شاكي شدم، اساسي، گفتم تا شب براي من ديليور نشده بود. يه پيامك ديگه زدم گفتم ايرانسله ديگه! اونم 12 بار اومده بود. فكر مي كرد عمدي بوده.

محمد علي را همكف هتل ديدم. سلامي و عليكي!

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت18:10توسط مهدی | |

هتل ها را که رد کردیم منطقه قدیمی شروع شد. رستوران های پاکستانی جالب بود. ماهی های پخته و مرغ های سو خاری، روی هر میز یک فلاکس آب بود، غداهایشان آنقدر تند است که باید شیر آتش نشانی هم تعبیه کرد.

جای چلو کباب ایرانی به شدت خالی است. مفتح آدم جالبی بود. مهندسی برق دانشگاه تهران خوانده بود. سر دو راهی حوزه و پذیرش در MIT، به بیراهه متفرقه خواندن دروس حوزوی رفته، آنهم به خاطر سربازی. رادیو معارف را راه اندازی کرده. به دنبال بر پایی مناظره در شبکه دو بود که با تغییرات مدیریتی ای کار هوا شده بود.


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت0:15توسط مهدی | |

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت13:35توسط مهدی | |

تو دستشویی دیدم هواکش آرام می چرخد. خواستم با شست دست آن را نگه دارم. نگو به خاطر بالانس بودن، سرعت زیاد آن را نفهمیدم. به خودم آمدم کناره انگشتم پاره شده بود. خون می آمد. نماز را کوفتم کرد. با یکی رفتم مطب پزشک. چسب و باند زدم. سلوم جای بی کیفیتی است. خیلی عادی تر از آنکه فکر کنی. اصلا" با آفتاب مهتاب قم قابل قیاس نیست. همراه من می گفت ساسکو را چند سالی است اجاره نمی کنند.

شام مرغ سوخاری بود و سیب زمینی. نوشابه اش السی کولا بود. یکی می گفت چقدر اعتماد به نفس دارن این عربها که در کنار پپسی، السی می زنند. هرچه لای این سوخاری ها دنبال تکه گوشتی گشتم گیر نیامد. از ته مانده ظرف یکی، سیب زمینی برداشتم تا سیر شوم. نانش هم بدتر از خودش. دو لایه فطیر

اول نوشابه زدم. بعد دیدم آب معدنی می دهند آن را هم خوردم. چای هم بود. اون رو هم دایی کردم. مفت باشه کو.....

12:30 شب به مدینه رسیدیم. اوایل شهر به این فکر می کردم قدم بر شهر می گذاری که پیامبر در آن است. فخلع نعلیک انک بالواد المقدس...


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت20:29توسط مهدی | |

همینکه وارد سالن فرودگاه شدیم هرم سرمای کولر گازی جگرمون رو حال آورد.

اکثر مامورین قد کوتاه و بچه سالند. هنوز مو بر صورتشان نروییده. کراوات سبز که به خاطر گرما شل بسته بودند. آستین کوتاه سفید و شلوار مشکی. لباس فرمشان بود.

 چند تا گیت که جلوی هر کدوم یه دوربین کانن بسته بودند. شنیده بودم کاروان های قبلی را انگشت نگاری کرده بودند. و حتی با عده ای بد رفتاری کرده بودند. قبلا" از آمدن قسم جلاله خورده بودم که اگر خواستند، نگذارم انگشت نگاری کنند و شاید برگردم. یکی از رفقا می گفت عموی من در بلک لیست آمریکا بود. کل کاروان را به خاطر او چند ساعت معطل کردند.


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت18:5توسط مهدی | |

همايش اصل 44؛ موانع و راهكارها

87/9/20

در جريان سخنان رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام يكي از بسيجيان از جاي خود برخاست و گفت: شما به عنوان بسيجي از ما انتظاراتي داريد و ما نيز از شما به عنوان يك عالم انتظار داريم كه به سوالات ما پاسخ دهيد؛ آيا اجازه مي‌دهيد كه سئوالاتم را از شما بپرسم؟ كه هاشمي رفسنجاني پاسخ داد شما سئوالات خود را با فرمانده‌تان در ميان بگذاريد يا كتبا بنويسيد و به همراهان بنده بدهيد.


رئيس مجلس خبرگان رهبري در دانشگاه شريف

2/9/87

همچنين با وجود اينكه سوالات كتبي تعدادي از دانشجويان از هاشمي رفسنجاني قرائت شد اما تعداد ديگري از دانشجويان كه خواستار پرسش شفاهي از رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام بودند، ولي موفق به اين كار نشدند.
اين گزارش مي افزايد،‌ راس ساعت 17 و با وجود اينكه تعدادي از سوالات كتبي پرسيده نشده بود، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در ميان فريادهاي جمعي از دانشجويان در خصوص عملكرد جاسبي رئيس دانشگاه آزاد و با اين قول كه پاسخ سوال‌هاي دانشجويان را از طريق دفتر مركز تشخيص مصلحت نظام ارسال خواهد كرد، مراسم را ترك كرد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت14:53توسط مهدی | |

از مامان و بابا و داداشا خداحافظی کردم. گفتم فکر کنید دم در، گیت فرودگاه است. الکی خودتون رو زحمت ندید. چند تا عکس یادگاری برای خالی نبودن عریضه. یه تفآل به قرآن زدم. ما تسبق من امه اجلها و ما یستئخرون (مومنون43). یادم افتاد که این دوربین رو همره می برم. اگه سقوط کنم همین جند تا عکس هم به فنا رفتنه.

رحیم هم رسید، به قول خودش به خاطر رفاقت 11 سالمون اومده بود. با رحیم رفتیم تا امامزاده محمد، برای خداحافظی. یه سری هم به مزار شهید یحیوی. حق رفاقت رو باید به ادا کرد.  پیاده آمدیم تا مترو گلشهر. به رحیم گفتم فکر کن فکر کن اینجا گیت فرودگاه است. از اونم خداحافظی کردم. خوابگاه در آخرین لحظات زنگ زدم فامیلا برای حلالیت. از بچه های خوابگاه هم همینطور. صبح مامان با گلاب ما رو غسل داد ظهر سینا باspirit  75دلاری. یه ماشین گرفتم تا فرودگاه. با راننده قبلا" یه مسیر رفته بودم.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت22:38توسط مهدی | |

تو آزمایشگاه بودم. یه نگاه به گوشیم کردم. کلی میس کال افتاده بود.

 زنگ زدم. محمد  بود.

-        قرعه کشی کردیم. اسم تو دراومده.

 یه لحظه خوشحال شدم. نه به خاطر حج. بالاخره تو یه قرعه کشی اسمم دراومده. اونقدر خوش شانس بودم که اگه لب دریا می رفتم، باید یه آفتابه آب همرام می بردم.

 اومدم خونه.  گفت سریع جواب بده. اومدم خونه. همه از این خبر خوشحال شدن جز خودم. یه لحظه به سرم زد تفریح خوبیه. خارج از کشوره. درست عربستانه ولی هرچی باشه ایران نیست. واسه کنجکاوی هم که شده می ریم یه سرک می کشیم.

 راستیتش هر چیزی یه وقتی می ازره. بعدش شاید تومنی هم نباشه. حدود 10 سال پیش خیلی دوست داشتم برم مکه. اونقدر با علاقه احکام و مناسک رو می خوندم انگاری فرداست که محرم شم. درباره حرمین کلی کتاب خوندم. خدا که پا نداد منم سرد شدم.

گذشت تا پاییز84 که مرخصی تحصیلی گرفته بودم. هوس کردم تو این بی کاریه یه سری به خونه خدا بزنم. رفتم حج و زیارت. قبول نکردن. گفتن خیلی دیره. گذاشت اون موقعی سیگنال فرستاد که هیچ رمقی نداشتم. حس تا قم رفتن نبود چه برسه اونجا.

رفتم کارهای اداری رو کردم. پول و محضر وفرم و مدارک و عکس. قشنگترین جاش گرفتن گذنامه بود. همین که یه تیکه کاغذ دستت باشه که بتونی از این مملکت بزنی بیرون یه حال دیگست. حالا اگه بی عرضه بودی و نرفتی تقصیر خودته.

تزدیکای رفتن حسابا رو صاف کردم. یه روز پریدیم ترک موتور با محمد. رفتیم لباس احرام رو خریدیم. چند سالی بود آمپول نزده بودم. باید واکسن تب زرد رو می زدم. هلال احمر اول کارت واکسن رو داد بعد گفت برو اون اتاق جلویی تزریق کن. خواستم با همون کارت بی خیال واکسن شم اما نشد. واکسن خیلی بی درد بود.

اومدم خونه. یه لحظه لباس احرام رو انداختم رو خودم. هری دلم ریخت. یه حس دیگست، یه دفعه می شکنی مثل لحظه اولی که عاشق می شی.

 اشک تو چشام حلقه زد. شوخی شوخی داره جدی میشه.

جلسه اول کاروان رو پیچوندم. عوضش یه خواب درست و حسابی کردم.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت22:27توسط مهدی | |

اگه دنبال خدا میگردی لازم نیست جای دوری بری

یه موتور بخر تو تهرون برون

وقتی  فرمونت قفل می کنه و می خوری زمین

وفتی  فنر لنت پاره می شه و چرخ جلوت قفل می شه

وقتی لنت خورد می کنی و چرخ عقبت قفل می شه

وقتی ترمز می بری

و در تمام این بارها سرعتت زیر 10 کیلومتره

و میتونی این شتر وحشی رو آروم کنی

وقتی کامیون لب به لب موتورت رد می شه و گرمای اگزوزش آتیشت میزنه

وقتی یه سگ هار در جند قدمی تو کم مونده پاره پارهت کنه

وقتی استخون رونت با سپر ماشین روبوسی می کنه ولی سالم میمونه

وقتی 10000 کیاومتر بدون کلاه میری ولی حتی یک سنگریزه تو چشمت نمیره

 

هر چیزی که باعث می شه تو تموم این حالتها تو زنده و سالم بمونی اسمش خداست

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت8:17توسط مهدی | |

امروز در جلسه ای صحبت های جدی از فرار مغزها شد

نا خودآگاه یاد پدیده مغفول فرار جیگرها افتادم

چه شود اگر این جیگرها، مغز هم باشند!

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت18:7توسط مهدی | |