|
حاج آقا نوری
محوطه مسجد النور #حاج آقا کسی گفته بود خیلی خشگلی؟ حاجی لبخندی آمیخته از حیا و خجالت می زند البته ته دلش عروسیه #می گن نگاه به چهره عالم عبادته، اما بعضی هاش کراهته!!!
استاد می گفت: دور سوم انتخابات مجلس بود همراه یکی از دوستان که نامزد شده بود به جلسات سخنرانی می رفتم جلسه ای در شهریار بود با چند نامزد دیگر، انتهای جلسه گفت می خواهم استعفا بدهم چرا؟ نامزد دیگر اصلح بود و حجت بر من تمام است یا حق
پیرمرد رفتگر، ساعت1شب، میدان تجریش صورتش پر بود از خطهایی که مثل فلش حمله برده بودند که برای آن چشمای کم خواب فرصتی رو غنیمت بگیرند اما فشار زندگی با همه قدرت نمی ذاشت پلکهاشو رو هم بذاره تو این گیر و دار چشمهاش ریز و صورتش پر خط بود
* من خیلی گناه کردم، یعنی
ممنکنه خدا منو ببخشه؟ - آره، چرا که نه! خیالش راحت شد. انگار بار سنگینی رو از دوشش برداشته باشند هنوز چند قدمی دور نشده بود که برگشت * وقتی گناه می کردم منو می دید؟ - آره، چرا که نه!! این بار سنگینی گناه جاشو به سنگینی نگاه داد، اونقدر سنگین که نعره ای کشید و در دم جان داد
چند روز قبل مذاکرات زنده مجلس را گوش می کردم بحث ماده 23لایحه حمایت از خانواده بود چند روز بعدش 1ساعت تلفنی با یکی از رفقا بحث می کردیم کار، کار قانون نیست وقتی تو یه رابطه انسانی، قانون جای اخلاق رو بگیره، باید جور دیگری فکر کرد کی یه مرد به قکر همسر دوم می افته؟ وقتی وفاداری به همسر قبلی شو از دست بده و دیگه همه دلش پیش اون نباشه اونوقت می خوای با قانون و دادگاه جلوشو بگیری؟ وقتی روحش با همسرش نیست، جسمشو می خوای چیکار؟ بابای بچه هات باشه؟ یا نون آورخونت؟ کاسه ای رو که سگ بلیسه، باید خاکمال کرد این همه جنجال برای هیچ؟ چشم خانوما روشن که ماده23 حذف شد یه نمایشنامه رادیویی بود تو ماشین گوش می کردم زن و شوهر بعد از خیانت شوهر باهم صحبت می کردند مرد به کنایه گفت نمی خوای منو کنترل کنی؟ زن گفت لازم نیست، می خوام جوری باشم که هر صبح منو از میون همه زنها انتخاب کنی مخالف قانون نیستم، اما تو فلسفه اخلاق می گن جوامعی که اخلاق فربه ای دارند، قوانین لاغر هستند چون که صد آمد...
مثل اینکه باید شب نگاشت بنویسم شب خونه امیرحسین افطاری دعوت بودیم. بمونه که راننده چه
کلاهی سرمون گذاشت! بین الغوین حاج آقا محمدرضایی صحبت کرد. جالبه. وقته لوده
بازی خونه رو گذاشته بودن رو سرشون. وقت صحبتها همه گریه می کردن. صحبتها هم که
تمام شد دوباره بساط خنده به پا بود. بادامچی چندباره صحبتهایش جلوی آقا را تکرار کرد. قضیه
جنجالی شده است. تا صبح داشتم نشریه همت رو می خوندم. هر صبح که از خواب پا می شی خودتو وزن کن، خیلی بعید قیمت
تو همون نرخ دیروز باشه، بقیه هم همینطور وقتی می خوای به یکی سلام کنی، وزن خودت و اون رو حساب کن،
ببین باید تواضع کنی، تکبر کنی، مثل یه مرید یا مثل مراد یا اصلا" از جنس
خودته، هم وزن خودته ویل للمطففین، وای بر کم فروشان و وای بر زیاد فروشان
تو اتوبوس اون انتها چندتا جوون دبیرستانی کنار میله های زنانه ایستاده اند. بگو بخندشان همه رو کلافه کرده. یه نگاهشون به جلوست که کسی مزاحمشون نشه و یه نگاه به عقب اتوبوس که کسی مزاحم شون نشه! مثل الان نبود که به برکت بی آر تی، اتوبوس عقب جلو نداره! رادیو داره آهنگ به لاله در خون خفته رو پخش می کنه! پیرمرد کلافه نگاه اونا می کنه یکی از جوونا که خیلی احساس خوشمزگی می کنه، بی نصیبش نمی ذاره و با صدای بلند می گه همین شماها بودید که انقلاب کردید و ما رو بیچاره نمودید! (م را کشدار می گوید) پیرمرد سینه اش رو صاف می کنه و می گه باز ما عرضه داشتیم با انقلاب یه حکومت رو سرنگون کنیم، شما هام اگه عرضه دارید ... وسط راه دو تا صندلی خالی شد. با پیرمرد کنار هم نشستیم. آب دهنم رو قورت دادم، با ترس و لرز گفتم: حاجی اونا که انقلاب کردن الان زیر یه خروار خاک خوابیدن. حاجی انگار دیگه رمق نداشت سینه رو صاف کنه، آه سردی کشید و گفت: آره پسرم. ما حتی جرات نداشتیم تا نزدیکای اهواز و آبادان بریم. چند روز بعد تو اتوبوس بودم و از راهپیمایی 22 بهمن بر می گشتم. صدای خنده بلند بود و برقرار. نگاه به عقب اتوبوس کردم. همون چند تا جوون دبیرستانی بودن!
فرماندار با ناراحتی رو به رییس جمهور می کند. فردا که می آیید تصفیه خانه ری بازدید کنید به فاصله 5 دقیقه شما را به روستایی می برم که محروم تر ازآن ندیده اید. رییس جمهور: چی می گی؟ من همه ایران را از نزدیک دیده ام. با من از این شوخیها نکن. فرماندار: شرط می بندم رییس جمهور: ولی شرط بندی حرام فرماندار: یعنی اینها از اسب هم کمترند؟ رییس جمهور: خوب بابا! سر چی؟ فرماندار: رفع محرومیت ... و فردا، فرماندار خوشحال از امضای نامه #شرط بندی روی اسب حلال است
مجید یه نسکافه نستله آورده که بخورد. فقط در آن را باز کرده که جواد سر می رسد
جواد: چه کار می کنی. نستله است. نکنه می خوای بخوری؟ مجید: خوب بازش کردم. اسرافه. جواد هم چنان چپ چپ نگاه می کند. مجید هم با گوشه چشم او را می پاید، بسته نسکافه را به آرامی در لیوان آب جوش می ریزد. اما عذاب وجدان دست بردار نیست. آهسته غر می زند که اصلا" کی بهشت و جهنم رو دیده؟ به آرامی با قاشق، نسکافه را هم می زند، شاید یاد شعبه اسراییلی نستله می افتد یا جایزه جوبیلی، شاید هم راشل کوری را زیر شنی تانک به یاد می آورد این دفعه با صدایی بلند تر می گوید: می خورم تا قوی شوم و مجید علیه خودشان استفاده کنم باز ناراحت است. بوی خوش نسکافه فضای اطرافش را پر کرده است دیر بجنبد از دهان می افتد با لحن حق به جانبی می گوید: تازه ایران و آمریکا هم با هم مذاکره کردن. تو دیگه چی می گی و لیوان را یک نفس سر می کشد. پارسال یه بسته نسکافه نستله با شیر خریدم برای اتاق. شب که آمدم دیدم بچه ها پچ پچ می کنند. یکی شان گفت اگه ناراحت نمی شی، ما نمی خوریم. گفتم خیالی نیست. البته من هم نمی دانستم، پدرم خریده بود. بعد از اینکه باز کردم یاد مارکش افتادم. بعد هم یک لیوان برای خودم درست کردم. وقتی می خوردم با حسرت نگاهم می کردند و شاید فحشی نثار نستله، که مرض داشتی تو اسرائیل شعبه بزنی؟ جای شما خالی که از فردا شب کل اتاق به مدت یکهفته روزی 3 وعده نستله نوشیدیم تا تمام شد. البته هنگام نوشیدن مرگ بر اسرائیل مان به پا بود. این به آن در!!!
رفیق داماد: شما چه ویژگی را در این پسر دیدید که حاضر شدید دخترتان را به او بدهید؟ پدر زن: متوجه نمی شوم. کمی واضح ترسوال کنید رفیق داماد: شما چه برجستگیهایی در ایشان دیدید؟ پدر زن: ان شاء الله ایهام که نداشت؟ رفیق در این میانه چشمکی هم به داماد می زند و می گوید: نه حاج آقا! اصلا"!
در روایات آمده که یاران مهدی دست در جیب هم می کنند و از کیسه یکدیگر خرج می کنند بدون اینکه کدورتی پیش آید.
سر ظهر داری از جلوی آشپزخونه رد می شی، صدای جلز و ولز غذا توجهت رو
جلب می کنه. می خوای سرک بکشی و ببینی کیه که تو ماه مبارک داره روزه خواری می کنه قیافش رو ببینی، احتمالا" با شلوارکه، حتما" صورتش رو با
تیغ زده از اون بی خدا پیغمبرای تیره! کجا چهار نعل؟ باید حسن ظن داشته باشی شاید مسافره شاید مریضه شاید اهل کتابه شاید داره برای یکی دیگه غذا درست می کنه شاید می خواد برای افطار غذا درست کنه شاید، شاید ، شاید.... اما قطعا" تویی که روزه داری از اون بالاتر نیستی ! و حتی اجازه نداری قیاس کنی چه رسد به اینکه این نابرابری را دریابی یا حق
این چند وقته مثل یهودی ها روزه می گیرم تو مایه های25 ساعته شام که زدم، میره تا افطار فردا افطار اول رمضان رو خونه بودم گرگ و گوسفندو انداختم تو این قفس گوشتی، 5دقیقه نشد که صدای زوزه
بلند شد آب خنک: یه پارچ چای: 3عدد انگور: یه عالمه بربری پنیر: خیلی آش فلفلی: یه کاسه
با محمد و دایی زدیم بریم برغان، اول جاده آتشگاه پنچر شد، 2ساعت
الافی و 6چوب ضرر، رفتیم برغان این همه راه میای آخرشم نمازت شکسته نیست، تو مخه بعد از نماز افتادم. تو مسجد پایین محله خوابم برد. می گن مکروهه،
اصلا" به خاطر کراهتش خوابیدم. اما دریغ از ذره ای کراهت! امروزم بی سحری بود. از او ن25 ساعته ها. نای بلند شدن نداشتم. نشستیم
که برگردیم باد و بارون و گرد و خاک. کرمتو شکر اوستا کریم. 6ماه سال چشمون خشکید
واسه یه قطره بارون. حالا که ما آویزونیم رو موتور همه اینا باید پیداشون شه شب دایره زنگی رو دیدیم. بدک نبود. |
About
...باقی بهانه است Archivesآذر 1388آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 Links
سید جمال الدین افجه ای
چرا از افراد متخصص اهل سنت در كابينه استفاده نشده است |