تبليغاتX
...





















...

مهدي ميرزايي نماينده بسيج دانشجويي در ادامه اين تجمع گفت: عربستان تا ديروز سكوت مي‌كرد و با پول‌هايي كه خرج مي‌كرد موجب مي‌شد مردم در غزه كشته شوند، اما امروز مستقيما وارد جنگ شده و ما از دستگاه ديپلماسي كشورمان درخواست داريم تا محافظه‌كاري را كنار گذاشته و وارد عمل شود.
اين فعال دانشجويي در بخش ديگري از سخنانش درخصوص بحث مذاكره با آمريكا تأكيد كرد: درحالي كه اوباما حتي تحريم‌هاي ايران را به تاخير نمي‌اندازد اشتياق براي رابطه با آمريكا در داخل كشورمان به چه معنا است؟
ميرزايي افزود: آمريكا بايد غرامت فشارها و ضربه‌هاي خود به ايران را پرداخت كند.

هم چنين ميرزايي به نمايندگي از بسيج دانشجويي دانشگاه صنعتي شريف اظهار كرد: از وزارت خارجه مي‌خواهيم در مبارزه با استكبار و جواب به مظلومين عالم پيشرو باشد. اين درد است كه يهود و نصاري كنار نشسته اند و مسلمين مسلمانان را مي كشند.

لینک1 2 

این هم آدرس وبلاگ تجمع  http://rahenatamam.wordpress.com/

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت19:41توسط مهدی | |

روزهایی تو زندگی هست که هیچ چیز جز شرف و  آبرو معنایی نداره

امروز همون روز بود

هرچی داشتم برداشتم

تا از شرفم ‍پیش یه بی شرف دفاع کنم

هزینه گزافی دادم ولی آبروم رو دوباره گرفتم


Hamilton-Burr duel

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت18:50توسط مهدی | |

حتم دارم چشمای بچمون قشنگ می شه

حتی اگه به پسرای محله رفته باشه

چشای تو قشنگ

چشای من قشنگ

تو عاشق چشمای قشنگی

حتی اگه منم بی خیال شی،

سراغ یکی میری چشماش قشنگ تر باشه

 

قربون بچه چشم قشنگم

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت7:16توسط مهدی | |

به بابایی می گفتم بعضی روزا دوبار حموم میرم

زندگی بی حموم خیلی سخته

گفت حالا که میری یه غسل جنابتم کن تا روحت پاک شه

گفتم من کار الکی نمی کنم!

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت7:12توسط مهدی | |

از یک تصادف مرگبار جان به در بردم

راننده قبلا هم این فداکاری رو کرده بود

دفعه قبل به خاطر یه سگ

الانم من

هنوز مبهوتم

موقتی ساعاتی را زنده ام

نمی دانم تا کی صیغه را خوانده است

اختیار فسخ هم با خود اوست

موقتی آرومم

نمی دونم تا کی

موقتی خوشحالم

تا کی رو نمی دونم

هوس سفر کردم

این دفعه قره کلیسای ماکو

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت20:6توسط مهدی | |

تو مترو صادقیه یه آشنا دیدم

مجید بود، از بچه های مدرسه

شروع کرد پرسیدن از اوضاع، منم گیچ کله پاچه

هر چی می گفت شانه خالی میکردم

-    معلم اجتماعی اول راهنمایی رو یادته؟ سجودی رو میگم

ای همچین، یه شبح

همش می خواست نوستالژی کودکی رو برام زنده کنه

-    کتابهای دبستان رو دیدی؟ همه رو بهم ریختن

-    گفتم توفیر نکرده

مهم سواده که یا می گیرن

از بوی گوجه های قدیمی می گفت

گفتم اونم هنوز همین بو رو داره

از دیزی سنگی

از معلم ریاضی

از بچه های کلاس

از خونه

از دانشگاه

از اتوبوس

از تربیت

 

دلم به حالش سوخت

اصلا" باهاش همراهی نکردم

روبروش دراز کشیدم، چرتمو می زدم

آخر سر گفت عروسی دادشمه، نیمچه دعوتی کرد، سریع ازش شماره تلفن گرفتم که نزنه زیر قولش، 8 مهر دعوتیم

کار به اینجا رسید هر چی گفت باهاش همنوا شدم

کلی بهش حال دادم

 

 

هنوز گیج کله پاچه ام

زوزه های عارفانه

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت23:43توسط مهدی | |

شب قدر در آستان عبدالعظيم حسني

دیگه زنگ نزن،

نمی خوام صداتو بشنوم

خودشم میدونه اگه صداتو بشنوه،

دلش نرم میشه بر میگرده

اولین چیزی که ازت میگیره اشکه

، تو اشک بریزی و اون نگاه کنه؟


هر نعمتی رو دریغ می کنی، اشک رو نگه دار

مگه میشه جلوت به پهنای صورت اشک بریزم و تو نبخشی؟

بزرگترین عذاب زندگی نبودنته،

بودن و نفهمیدنته

نکنه وقتی همه پرده ها کنار رفت بازم دریغ کنی،

اونوقته که عذاب می کشم

با همه سرگرمی هام می فهمم تو کمی،

اگه یه روز تمام این بازیچه ها کنار بره و تو نباشی، چه کنم؟

باور نمی کردم اجازه بدی برگردم،

خودتم میدونی تمام آرزوهام، لحظه ای بودنت رو نمی ارزه

همین که برگشتم، کامروا شدم

همین که گفتم العفو، رسیدم

باقی بهانه است

توقع نداری که وصلت رو آرزو کنم؟

مگه فراغ تو رو فهمیدم؟

 

غلط رفتم،

نه چون نمی دونستم،

چون نمی تونستم


اگه بودنم رسواییه، تمومش کن

تا همینجاشم چوب خطمون پره

خجالت می کشم،

اگه بر می گردم نه از جسارتم، از کرامتته

اگه تو نگفته بودی، روم نمی شد

من کجا و در خونه ی تو کجا

اگه تو نخونده بودی، امشبم مثل شبای دیگه

خودت پیغام فرستادی صدا ت کنم

بزرگترین لذتت اینه که برگردم

صدات بزنم


نساختی که نشکنه

ساختی که شکست، شرمنده شه

جوانه های عرق رو ببین شکوفه کرده

از شرم توست، به اندازه فههم

نه به اندازه حقت


از فردا همون بساطه،

شاکی نشو

بضاعتم همینه

مگه تو نخوای

تو بخوای جور دیگه باشه


هر کاری میکنی، اشک رو نگیر

همین یکی کافیه

باقی بهانه است


+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت10:51توسط مهدی | |

 ديدار صميمي جمعي از شعراء و فرهيختگان با مقام معظم رهبري

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت11:33توسط مهدی | |

امشب بوی قدر رو استشمام کردم

خدایا به تقدیر تمام این سالها

سرشتگی و حیرانی نصیب بفرمای

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت22:19توسط مهدی | |

بدي مستقل شدن اينه كه

يه وقتايي مشكلي برات پيش مياد كه نمي توني به خانواده بگي

بايد بري با رفق درد دل كني

بعضي وقتا نمي توني بري با كسي درد دل كني

بايد به خودت بگي

سالهاست از خودم فرار مي كنم

با خودم حرف نمي زنم

به خودم فكر نمي كنم

 

ولي يه وقتايي ناچار مي شم با خودم چشم تو چشم شم

بدون رو در بايستي

بايد حرفي رو كه دو تامو ن مي دونيم بهم بگيم

 

 

امشب دادشام افطاري دعوت بودن

من و مامان  و بابا

 

فيلم گذاشتم

رفتم تو بغل بابام

حس كردم بعد از مدت ها منو گير آورده

از نوازشش مي شد فهميد

منم بعد از مدتها اونو گير آورده بودم

 

 

چند سال بدون هيچ خصومتي

فقط سلامي رد و بدل مي شد

 

بعضي وقتا دريغ از نگاه

 

 

بچه بزرگ يه خاطره ديگه ست

خدا وقتي مي خواد فرعون و مصر رو به خاطر گروكشي بني اسرائيل مجازات كنه

آخرين بلايي كه قبل از غرق شدن سرشون مياره

كشتن نخست زاده هاشونه

 

حس كردم خونمون به بيست و چند سال قبل برگشته

از نوازشاي پدرم و سكوت معنا دار مادر مي شد فهميد

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت14:19توسط مهدی | |